
بعد از ظهر یک روز تابستان است و من خسته از ویزیت مراجعین آخرین مراجع را می پذیرم. دخترکی ده ساله سپید روی و لاغر اندام با چشمانی درشت و گیرا همراه مادرش وارد اطاق معاینه می شود. مادر پسری دو ساله و بازیگوش را در بغل دارد. در حین معاینه متوجه می شوم خانواده در شرف فرو پاشی است. پدر خانواده، آنها را تهدید به قتل کرده و حتی چاقویی برای این امر تهیه نموده است.دخترک شبها کابوس می بیند و از دیدار پدر و بازگشت او به خانه واهمه دارد. مدام در فکرش صحنه های خشونت و مشاجره والدین را باز آفرینی می کند...
ادامه مطلب